پارت هفت_سوگ بزرگ
پارت هفت_سوگ بزرگ

راوی : شخص ثالث

وجود میکاسا در اشوب بود ...سرگشته و حیران با چشمانی نم زده اتاق را دور میزد

هیچکس پاسخ تماس اورا نمی داد ..گویا همه درگیر این سوگ بزرگ بودند

روی تخت نشست و سرش را میان دستانش گرفت

دلش دربند احساسات ناخوشایندی بود که نه تنها او بلکه خیلی های دیگر راهم بی قرار کرده بود

 

کلافه مبایلش را دوباره روشن و اینستاگرام را باز کرد

 

    

Levi_ackerman

                . . .                 

 

باورم نیست كه دیگر Levi_ackerman

نشـنوم آوای تو...

 

View all 108 comments

 

 

فکر کردن به لیوای عذابش میداد ...

چشمانش برای او به اشک نشست .....

اروین برای لیوای همه چیز بود...اروین تنها کسی بود که واقعا برای پسرعمه اش مهم بود

دلشوره ای عجیب گریبان گیرش شده بود ...

بعد از مرگ فرمانده بر سر سازمان چه خواهد امد؟

چه کسی لیاقت جانشینی اورا دارد

لیوای با این درد جدید چگونه تا میکند !؟

و در اخر بازهم افکارش به ارن ختم شد . . .

احساس میکرد باید برگردد ..لیوای خانواده اش بود!

با اینکه مطمئن بود لیوای نه تنها با کسی دردودل نمیکند بلکه حتی به روی خودش هم نمی اورد که چه درد بزرگی را متحمل میشود...ولی باید کنارش می بود

<<گاهی لازم است یکی کنارت باشه

حرفی نزنه . . .

کاری نکنه . .

 

فقط باشه ... >>

ویلیام : واقعا متاسفم دوشیزه اکرمن...خبرش امروز صبح به دستم رسید ..با اینکه ندیده بودمشون اما میدونستم چه مرد بزرگی هستند

امیکاسا: بله درستــه ، من میخوام که برم ..راستش مـ..

ویلیام : نــــــــــه

میکاسا بهت زده ویل را نگاه میکرد.... چیزی در چشم های او بود..

دلیل این نه قاطع و سریع چه بود؟

انگار خود ویل هم کمی دستپاچه شده است... 

ویلیام: خب..خب همونطور که خودتون میدونید ..تو..شما..تازه دارید روی چرخه کار می افتید اگر برید خب...برگشت به وضیعت اکنونتون کمی سخت میشه ..الان شما خیلی تسلط خوبی پیدا کردید و

میکاسا : تضمین میکنم هیچ تغییری در وضعیت من ایجاد نمیشه اقای واتسون... و درضمن من زود باز خواهم گشت

ویل هنوز ناراضی به نظر میرسید...

 گویا کمی کلافه هم بود

ویل : باشه خب...پس حرفی نیست میتونید برید

میکاسا : ممنون...شنبه خوبی داشته باشید

ویل : شما هم

میکاسا با قیافه ای که ازش چیزی را نمیتواند خواند از اتاق بیرون امد و به سمت اتاقش رفت تا بازگشتش را به ارن اعلام کند ..

. . . . . . . . . . . . . . . 

ارن: نه میکاسا

میکاسا: ارن! اخه برای چی ...

ارن : نباید بیای ...اینجا...اوضاع خوبی منتظرت نیست...

میکاسا: نمیخوام که بیام خوشگذرونی کنم  فقط میخوام کمک کنم اوضاع کمی رو به راه بشه !

ارن : اومدن تو هیچ فایده ای نداره که هیچ بدتر اوضاع رو خراب میکنی..کسی اینجا منتظرت نیست

سکوت تلخ میکاسا به ارن فهماند که کمی تند رفته است

ارن: اصلا..اصلا من میام اونجا پیشت خوبه؟

میکاسا: تو اخه چرا بیای اینجا؟

ارن داشت با کسی در انطرف صحبت میکرد

ارن: الان میام ،صبر کن انی ...الو میکاسا ؟...اوکی؟ پس فردا اونجام ...جانه

میکاسا ارام مبایل را پایین اورد و به حرف های ارن فکر کرد

" کسی اینجا منتظرت نیست"

تنهایی باز هم به رویش اورد که بدترین درد است....

ولی این ها مهم نبود ...او هر طور که بود ارن را راضی میکرد که برگردد

 

*روز بعد

 

میکاسا: الو لیوای ؟

لیوای : هوم

میکاسا : حالت خوبه؟

لیوای : هوم

میکاسا به این جواب های کوتاهه لیوای عادت داشت ولی چرا اکنون احساس میکرد پسر عمه زیر فشار است ؟

نمیدانست چه بگوید ولی معلوم بود که میخواهد لیوای را به حرف بگیرد

میکاسا :اوم..خب اگه چیزی لازم داشتی میتونی از واحد من برداری

لیوای : میدونم

میکاسا: عام خب ..پس من ...دیگه مزاحمت نمیشم ...

لیوای: جانه

میکاسا به این فکر کرد که لیوای چقدر منتظر خداحافظی بود!

تصمیم گرفت بخوابد تا حالش کمی بهتر شود

مدت کمی از خواب گذشته بود که با جیغ از خواب پرید

لرزش بدن ، عرق سردِ روی پیشانی و رنگ رفته اش نشان میداد کابوس بدی دیده است

 دستان لرزانش را میبرد به سمت پیشانی اش که درِ اتاق باشدت باز و روی زمین افتاد و صدای مهیبی انجارا در بر گرفت

میکاسا با چشمان حیرت زده به آن ها نگاه میکرد

 هیکل دنیل و مایکل در چهار چوب در خودنمایی میکرد

آن دو با ترس سرتاسر اتاق را نگاه میکردند

دنیل : کوش ؟

میکاسا با چشمان گرد زمزمه وار گفت: کـ.. کی؟

مایکل : همونی که اذیتت کرد دیگه

میکاسا : کسی منـ.. منو اذیت نمیکرد

دنیل: پس مرض داری جیغ میکشی؟ شایدم سوسک دیدی !

میکاسا اخمانش را در هم کشید ..تا دیروز که دوشیزه اکرمن بود حالا چرا یکهو مفرد خطاب میشد و از الفاظ خودمانی برای صحبت با او استفاده میکردند ؟

 فدریک : شما دوتا اونجا چه کـــار میکنید؟؟؟ برو کنار ببینمدر چرا کنده شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شما چه غلطی داشتید میکردین ؟

مایکل : خب خانم اکرمن یهو جیغ کشیدن ماهم فکر کردیم شاید کسی داره اذیتشون میکنه

فدریک: حالتون خوبه دوشیزه اکرمن

میکاسا (با اخم ): بله ... لطفا به دوستاتون بگید تا من برمیگردم در اتاقم رو درست کنند

 

و بعد از اتاق خارج شد...

 

[ جمعه شانزدهم خرداد ۱۳۹۹ ] [ 19:22 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ