
راوی : میکاسا
یک هفته از امدنم به توکیو میگذرد ..
تقریبا با روش ساخت یک سوم لوازم دفاعی و حمله ای مدرن اشنا شدم ...همه چیز طبق برنامه پیش میرود
ولی من هر روز ناراحت و گرفته تر از قبل ادامه میدم
بعد از آنروز در کافه ارن دیگر با من تماسی نداشت
چند بار بهش ایمیل زدم ولی پاسخی دریافت نکردم ..
امروز جمعه است ..جمعه ای کند و بی تحرک
از اینجا ماندن خسته شدم...اتاق کمی گرد و خاک گرفته بهتره است برم کمی مواد شوینده خریداری کنم و شاید کمی خوراکی !
لباس هایم را میپوشم و به مبایلم نگاهی می اندازم بردنش بی فایده است منکه کسی را ندارم باهام تماس بگیرد.....
...
قدم زنان فاصله ام را با هایپر مارکت نزدیک کارخانه کم میکنم
خیابان کمی تاریک و خلوت است ...پیاده رویی به جز من اینجا نیست
دو سه تا پسر جوان از روبه رومی ایند و به من میرسند !
پسر اولی: ببخشید خانم این ادرس کجاست؟
کاغذی در دستش دارد و به طرفم خم میشود ...
پسر دومی: اوووم چه تیکه ای هم گیرمون امد
با خونسردی بهش نگاهی انداختم و باخود گفتم :اخه جوجه من اگه بخوام که تورو نفله میکنم ...
پسر سومی که میخواهد خیلی چابک و زیرکانه عمل کند با حرکت به ظاهر فرزی دستم را از پشت میگیرد ...
پوزخندی میزنم ...واقعا حوصله کتک زدنشان را ندارم ولی تا حدی که گورشان را گم کنند لازم است
لگدم را با تمام قدرت به عقب میبرم و جوری میزنم که بفهمد چابک به که میگویند
انکه از درد خم شد با ارنج صورت پسر دوم را سرویس میکنم و پسر اول که ظاهرا میدانست نوبتش شده پا به فرار میگذارد من هم با قدم های تند به راهم ادامه دادم ...
به خاطر پیچی که سر راهم بود نمیتوانم ببینم که دنبالم هستند یا نه !
وارد سوپرمیشوم ..به لطف لیوای از بهترین مارک های مواد شوینده خبردارم ! ...
خرید هایم که تمام میشود بیرون می ایم که ان سه تا پسره جلوی پایم با سرو صورت زخمی و خونی زانو میزنند و طلب بخشش میکنند ...
با نگاه معتجب بهشان خیره میشوم که بلند میشوند و با سرعت از پیچ عبور میکنند و محو میشوند
_اینا..این..کی این بلارو سروشون اورده بود
نگاهم به انطرف خیابان که کشیده میشود حیرت چشمانم بیشتر میشود...... همان دختر است .... همان عطر اشنا...!
مترو عبورمیکند و جلوی دیدم را میگیرد...یعنی همان بود؟
مترو از دید خارج میشود ....
هیچ کس انطرف خیابان نیست !
. . .
به اتاقم میرسم و بی حال روی تخت می افتم و مبایل را چک میکنم...
56 میس کال ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
23 پی ام !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چطور ممکن است ؟! من درعرض یک ماه هم اینقدر تماس ندارم !
کمی میترسم ..روی تخت سیخ میشینم
پیام ها را باز میکنم...
نه ...نه این ممکن نیست !!
نباید این اتفاق می افتاد ....
دستم را جلوی دهانم میگیرم اشک هایم مسیرشان را گرفته
و جاری میشوند...
من بر میگردم !!