پارت پنج _ کافه
پارت پنج _ کافه

راوی :میکاسا

عطر اشنای آن دختر فکرم را درگیر کرده یعنی کی بود این وقت شب ؟

نسیم شبانگاهی به گونه هایم تازیانه میزد که باعث میشود از خشمم کاسته شود

ساختمان اداری از اینجای پارک کاملا دیده میشود

حیف! کاش پنجره اتاقم در ضلعی از دیوار بود که  میتوانستم اینجارا ببینم

فکر کنم اتاق های رو به روییم قابلیت این را داشته باشند

نفس عمیقی  می کشم و نگاهم را به آسمان میبرم

ماه در فراز اسمان خودنمایی میکند

فقط چند روزی از امدنم به اینجا میگذرد ولی جوری دلم برایت تنگ شده که گویا سال هاست که دورم ازت

<< برام مهم نیست که چندتا ستاره....

چشمک میزنه

من نگاهم به ماه خودمه>>

منکه نیستم کی صبح ها بیدارت میکند؟... برای کی از کابوس های تکراریت حرف میزنی ؟ ...با چشمان همچو جنگلت به کی نگاه میکنی ...کاش میتوانستم فرض کنم که جواب اینها... (انی) نیست....

.  .  . 

فوجیتا: میکاسا لطفا برای امروز کافیه ...هوش خیلی خوبی داریا !!و راستی شنیدم کل نژاد اکرمنا اینجورین ...خیلی باهوشن ...پس بگو چرا ویل اینقدر برای اومدنت به اینجا تلاش کرد !

ویل !!!چرا این مرد اینقدر برایم  اشناست !؟

چرا حس میکنم او هم مرا میشناسد؟؟

اصلا چرا برای امدن من به این کارخونه باید تلاش کند ؟ چرا اینقدر چرا تو سرمه ؟؟؟

ماریس : اووو ببین کی اینجاس فوجی ... میکاسا جونم! 

میکاسا جونم؟؟؟ ما کی اینقدر صمیمی شدیم !

فوجیتا : سلام ماری خوشگله ! چه خبرا ...چه عجب از اون بمب هسته ای تون که قراره کُن فَیَکون کنه دل کندی و با ما گپ میزنی ؟

ماریس: من چه گپی با تو زدم اخه.. فقط گفتم سلام...ازین به بعد همونم نمیگم ....

بعد رو به من ادامه داد: میکاسا جونم بیا بریم این قدر منو نمیدونه ...

میکاسا: کجا بریم!

ماریس : بیااااا حرف نباشه

ماریس دستم را  میکشد و من را باخودش به سمت ماشینش  میبرد در راه باره دیگر آن سه پسر گولاخ را دیدیم که به طرز مشکوکی به من زل زده بودند

.  .  .

یکی از میزهای کافه که در گوشه دنجی بود را انتخاب میکنیم البته همه میزها پر هستند و مجبور به این کار هم هستیم !

کافه خیلی نزدیک به کارخانه است و میتوان پیاده هم به اینجا امد

ماریس : من رامن میخورم ..تو چی دوست داری؟

میکاسا:عااام من....

_ببخشید میتونیم کنار شما بشینیم ..بقیه میز ها پرن

نگاهم را به سمت صاحب صدا میکشم 

از دیدنشان چشمانم ناخواسته گرد میشود 

ماریس : اووووه شما اینجا چه کار میکنید

از قیافه خانم ماریس کاملا مشخص است  که دوست ندارد انها اینجا باشند و بدجور ضد حال خورده است 

میز مربع،  سه صندلی به صورت نمیکمتی دارد .... هر طور حساب کنی یکی شان جایش نمی شود 

دنیل: این چه سوالیه میپرسی مایک !! معلومه که میتونیم ..خیلی هم خوشحال میشن

فدریک : ببخشید خانما این دوتا برادر یکمی زیادی پروعن 

  میبینم اگر همانطور مثل مجسمه نگاهشان کنم قطعا فکر میکنند که با یک منگل طرف هستند برای همین میگویم 

_ بفرمایید

مایکل: من کناره دوشیزه اکرمن میشینم ... فکر نکنم با خانم ماریس روی یک صندلی جامون بشه

خانم ماریس که گویا متوجه کنایه او شده  دندان روی هم میسابد و دنی جلوی خنده اش را گرفته است ..فدریک هم که گویا این حرف ها برایش عادی شده

مایکل و دنیل دو طرف من نشستند و روی ان نیمکت خالی هم فدریک جای گرفت

منظره خنده داری ایجاد شده من بین دوتا انسان گوریل نما مثل یک جوجه گنجشک شده ام

دنیل : خب خانم ماریس فکر کنم امدن ما بود که حرفتون رو قطع کرد ..ادامه بدید فرض کنید ما اینجا نیستیم!!

اینجا نیستید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اکسیژن اینجا رو تماما شما مصرف میکنید بعد ما فرض کنیم اینجا نیستید ؟

خانم ماریس با عصبانیت و گونه های سرخ میگوید : اصلا یادم رفت چی داشتم میگفتم

مایکل: اوه بزارید من کمکتون کنم ! داشتید میگفتید رامن میخورید.....منم از همون میخوام ...فرد نظر تو چیه ؟ خجالت نکش سفارش بده !

این دونفر که گویا برادر بودند چیزی را بنام خجالت نمی شناسند...

صدای حرف و خنده ان سه تا کافه را برداشته ...ادم های بامزه ای هستند..حتی توانستند چند باری حتی لبخند روی لب من بنشنانند 

لرزش مبایلم خبر از زنگ خوردنش میدهد...

با عذر خواهی کوتاهی از انها فاصله میگیرم

با دیدن نام ارن روی مبایل حسی شبیه نسیم بهاری قلبم را در بر میگیرد

ارن: الو؟

_سلام ارن ..خوبی؟

ارن : سلام...من خوبم تو حالت چطوره؟ کجایی؟

_خوشحالم که خوبی !! منم خوبم اریگاتو

ارن بار دیگر لجوجانه میپرسد : کجایی؟

_عام با چند نفر از همکارای جدیدم امدیم کافه

ارن: رفتی اونجا با مردها بری خوشگذرونی یا که تحقیق کنی ؟

_ارن من...

ارن:من کار دارم ...جانه

صدای بوق مکرر توی گوشم میپیچد..چرا کلافه و عصبانی بود؟ نکنه مریض شده ؟

 دستی به صورتم میکشم..

 

چرخیدم و به سمت بقیه رفتم....راستی ارن از کجا میدانست با پسر ها در کافه ام ! 

[ سه شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۹ ] [ 19:50 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ