
وارد درکارخانه که شد دختر ریز نقشی را دید که به طرفش می اید ...قد دختر حداکثر تا بازوی میکاسا میرسید
دختر موهای خرگوش گونه اش را بافته بود ویک سرهمی لی هم به تن داشت...درکل دختر بیبی فیسی بود
_سلام من فوجیتا هستم رئیس گفتن که امروز ازاون دستگاه اموزش ببینید
میکاسا: سلام فوجیتا..ازاشنایی باهات خوشحالم
کارخانه بزرگ فضای مدرنی داشت کف و دیوارهایش سفید و براق بود و در همه جای کارخانه لامپ با نورسفید وجود داشت که انجارا پر نور جلوه میداد
میکاسا و فوجیتا وارد اتاقک شیشه ای شدند
فوجیتا : اسم اینا مینی بمبه اینا با کمک پرنده های هوشمند ما به راحتی جابه جا میشن و......
فوجیتا سه ساعت تمام در مورد عملکرد و روش ساخت ان ریز بمب ها به میکاسا توضیح داد
میکاسا از نوت بردای زیاد دستش درد گرفته بود
فوجیتا : خب میکا حالا روش ساخت رو مو به مو توضیح بده
میکاسا با خستگی نگاهش کرد ..مگه روش پخت کیک بود ؟ حداقل یک ساعت توضیح دادن و نام بردن انهمه دستگاه زمان میبرد ولی با این حال نخواست که روز اول کارش تنبلی کند
و شروع به توضیح کرد
فوجیتا: اوه دختر تو واقعا استعداد داریا ...همشو درست گفتی!وااااای جلسه! میکاسا سریع باش الان جلسه داریم اقای واتسون از من خواست تا بهت خبر بدم
میکاسا: اوم فوجیتا بودن من که ضرورتی نداره بهتره من به اتاقم برگردم کمی خسته ام
فوجیتا: اوه خب...باشه...برو
میکاسا همینطور که از پله ها بالا میرفت به ارنش فکر کرد
یعنی اکنون چه کار میکند؟ ایا صبحانه اش را خورده؟ شب ها خوب میخوابد یا باز هم کابوس میبیند ؟
فکر و خیال ارن دقیقه ای هم تنهایش نمی گذاشت
بالاخره به اتاقش رسید ... اتاقش نورگیر و نسبتا کوچک بود تم اتاق ترکیبی از سفید طلایی بود که اتاق را شاد تر نشان میداد
لباس هایش را که تعویض کرد سراغ چک کردن پی ام هایش رفت
جان: سلام میکاسا ..چخبر ..حالت چطوره؟ اگه کاری اینجا داشتی بهم بگو
لیوای: هی اکرمن از مواد شوینده خونت برمیدارم در جریان باش
هانجی: میکاسا بهم زنگ بزن
اروین: اولین روز کاری چطور پیش میره اکرمن ؟
هوف بازهم ارن از او خبری نگرفته بود ...
<<من عادت کرده ام هر صبح قبل از بیدار شدن
و هر شب قبل از خوابیدن
دوستت داشته باشم و برایم مهم نباشد که تو در آن جزیره شلوغ به فراموش کردنم مشغولی....>>
.............................................
زینگ! !! !!!!! !!!!زینگ! ! !! !! !!!
میکاسا: الو
ساشا: میکاااااااســـــااااااااااااا
میکاسا: اوه ساشا چرا جیغ میزنی دختر !
ساشا: وایی میکااااا نمی دونی ..نمیدونی اینجااا چه خبرهــــــــــــــه
میکاسا لبخندی زد
ساشا: میکاسا اینقدر هست که نمیدونم کودومشو بخورم وایییی باورت نمیشه ..._ کانیییی نخوووورش ماال منههههههه!_الو میکاسا ببخشید با کانی بودم
ساشا چند وقته پیش برای شرکت در فستیوال غذا به ایتالیا رفته بود ...طوری عاشق انجا شده بود که تمام استوری هاو فعالیتش در فضای مجازی به همان ربط داشت
میکاسا: ساشا چرا اینقد جیغ میزنی ! من در تعجبم که چرا کانی هنوز باهات مونده
ساشا: عه میکا!!! از خداشم باشه ...راستی چخبر اونجا تنهایی حوصلت سر نمیره؟
میکاسا ارام در دلش گفت که همیشه تنها بوده ...
میکاسا: اوم نه اینجا همه چیز خوبه
ساشا: راستی شنیدم رفتی پیش ویلیام واتسوووون!!!!!
چجویه؟ خوشگله؟ از اون خر پولاس نه؟خیلی قدش بلنده ؟اخلاقش...
میکاسا: عه ساشا چقدر سوال میکنی اوووه ...اصلا تو اونو از کجا میشناسی ؟
ساشا: کیه که اونو نشناسه ؟ میگن هر دختری ببینتش عاشقش میشه بسکه خوشگله..ای شیطون نکنه توهم...
میکاسا: کم چرت و پرت بگو هیچم اینطور نیست
میکاسا که به زور توانست ساشا را راضی به قطع کند نفس عمیقی کشید و خود را روی تخت انداخت
میکاسا: اوم خب درسته قد بلند و جذابه ولی بازهم بنظر من ارن سرتره
و چشمانش ارام ارام مست خواب شدند . . .
. . .
تمام بعد از ظهر را خوابیده بود ...حالا تصمیم داشت به پارک برود و کمی انجا قدم بزند
ارپاد هایش را درگوشش گذاشت و شروع به دویدن کرد ..ارام میدوید....
چشمانش را بست و نسیم بهاری را در شش های فرستاد ...
از هوای دلپذیر لذت میبرد که حس کرد محکم به چیزی خورده است
چشمانش را باز کرد مرد گنده ای جلویش با اخمانی در هم کشیده با نگاه خود قورتش میداد
میکاسا: من واقعا متا...
مرد : یعنی چی که متاسفی دختره احمق هیچ میدونی من کیم من قوی ترین مرد بشریتم ...
مرد گنده میکاسا را حول داد ...میکاسا که توقع این را نداشت کمی به عقب پرت شد ولی انقدر قوی بود که روی زمین نیافتد
هجوم خون به صورت میکاسا خبر از عصبانیت او میداد میکاسا به جلو خیز برداشت تا یک لگد حسابی مهمانش کند که ناگهان مرد پشتش را به میکاسا کرد و در چند لحظه پهن زمین شد میکاسا نگاهش را از مرد گرفت به فرد مذکور که این بلا را سر مرد اورده بود چشم دوخت
فرد هودی و شلوار مشکی به تن داشت ....میکاسا بخاطر کلاه او که روی صورتش بود قادر به شناسایی اش نشد
سوپرمن: هه پهلوون پنبه..چی شد توکه مثل ماست وا رفتی ؟ تا تو باشی یاد بگیری با یه خانم متشخص چه برخوردی داشته باشی
میکاسا بهت زده به او نگریست او دختر بود؟؟فرد مذکور نگاهی از زیر کلاه به میکاسا کرد و سوار موتورش شد و از بقل میکاسا عبور کرد ...
بوی عطرش!!! میکاسا شک نداشت که این بو را جای دیگری هم حس کرده است ولی کجا؟