پارت سه _ آشنایی
پارت سه _ آشنایی

در مسیر اتاق خانم ماریس که دیشب موفق به یافتنش شده بود ساعتش را چک کرد_7:03 _

تق تق   

ماریس (خوابالود): بفرمایید

میکاسا ارام وارد اتاق شد ...

زن خیره خیره به او زل زده بود ...در چشمانش برق عجیبی دیده میشد گویا او هم از زیبایی های میکاسا محسور شده بود

میکاسا: صبح بخیر

ماریس لبانش کش امد و با لبخند گفت:

_اوه صبح شما هم بخیر دوشیزه اکرمن ..چی باعث شده این وقت صبح به ملاقات من بیاید

میکاسا: میخواستم بدونم اینجا باشگاه کوچکی برای کارکنان داره که ورزش کنن؟

ماریس : اوه ...نه متاسفانه ولی پارکی در نزدیکی اینجا هست ...پشت همین ساختمان

میکاسا:خیلی ممنون خانم

میکاسا به طرف در حرکت کرد که صدای ماریس توجه اش را جلب نمود

ماریس: بعد از ورزشتون بیاید اینجا تا باهم بریم شما رو با محیط کارخونه اشنا کنم

میکاسا: بله ...سر ساعت هشت جلوی درب ساختمان منتظرتونم

.  .  .

پارک محیط زیبا و دلنشینی داشت و خیلی به ساختمان اداری نزدیک بود به طوری که اگر در طبقات بالای ساختمان می ایستادی به راحتی پارک را زیر نظر داشتی

از نفس افتاده بود....

 باز هم نگاهی به دور و بر انداخت....سنگینی نگاه چه کسی او را کلافه کرده بود؟

تصمیم گرفت بیخیال ان سنگینی سایه شود و به سمت کارخانه باز گردد

از در کارخانه که وارد شد چشمش به ویلیام افتاد که از ماشین گران قیمتش پیاده میشود ...واقعا مرد جذابی بود...

هردو در نقطه ورودی ساختمان به هم  رسیدند

ویلیام که تازه متوجه میکاسا شده بود به او نگاهی انداخت

که خشکش زد

این همان دختر خسته ای است که دیشب ملاقات کرده بود؟

میکاسا با لباس های تنگ ورزشی واقعا جذاب شده بود ..

ولی انقدر زیبا که ویلیام حتی صدای سلام گفتن او را نشنود؟

میکاسا که از نگاه او خسته شده بود پوفی کشید و با صدای بلندی گفت: اقای واتسون به چی خیره شدید؟

ویلیام که تازه به خودش امده بود من من کنان گفت:

_ب..بله من متوجه نشدم

میکاسا: کاملا مشخصه

ماریس با پیوستن به انها مانع از ادامه مکالمه شان شد

. . .

ماریس:خب اینجا _طبقه ششم_ برخلاف پنج طبقه پایین ربطی به مسائل اداری نداره و فقط محل اقامت بعضی از کارکنان کارخانه است ...مثل شما

میکاسا به دو راهرو طویل مقابل زل زد .. یکی از راهرو ها که اتاق خودش درونش قرار داشت را دیده بود ولی ان یکی را نه برای همین به سمت راهرو دیگر رفت

ماریس :اوم خب اینجا چیز خاصی نیست اتاق تعداد کمی از کارکناست

میکاسا نگاهش در اتاقی را نشونه گرفت که مدل دربش با بقیه متفاوت بود

میکاسا: اونجا....

ماریس سریع وسط حرفش پرید و گفت : اوجا فقط انباریه...عجله کن باید به کارخانه برسیم

.  .  . . . . .. .

محیط کارخانه تولید خیلی وسیع بود هر طرف را نگاه میکردی پر از وسایل ساخت و ساز و دستگاه های کار بود

با خانم ماریس تمام انجارا گشتند و میکاسا با کارکرد تمام وسیله ها اشنا شد ...

میکاسا: اون قسمت ...اون در بزرگ ..جریانش چیه

ماریس : اوه اووون!!! ...یادم رفت برات توضیح بدم

*ماریس به همراه میکاسا به نزدیکی در رفت

ماریس(با ذوق) : این یه پروژه است ..یه پروژه فرا پیشرفته که سر واتسون و  برترین مهندس های ما دارن روش کار میکنن

اگه این پروژه به اتمام برسه دیگه کسی نمیتونه جلوی الدیایی هارو بگیره

میکاسا که دلش میخواست این اسلحه شگفت انگیز را ببیند تا پشت لب هایش امد که بپرسد میتواند انجارا ببیند یا خیر ولی در اخر پشیمان شد

ساعتش را چک کرد _12:35_

اعداد ساعت چشمش را گرد کرد !!! اینهمه وقت سپری شده بود!

میکاسا پیشنهاد ماریس را برای صرف نهار رد کرد و ترجیح داد در اتاقش استراحت کند

.  .  . . . . .. . . 

چشمانش داشتند گرم میشدند که صدای بلندی خواب را از سرش پراند ...

کمی روی تخت جابه جا شد که دید صدا ها تمامی ندارند

در اتاق را باز کرد که نزدیک بود دسته چمدانی که روی کول یک نفر قرار داشت کورش کند

میکاسا با تعجب به سه مردی گنده و هرکول مقابلش زل زد

یکی از مردها که متوجه میکاسا شده بود با لبخند به طرفش امد و گفت: سلام خانم اکرمن روز بخیر  ...فدریک هستم همسایه جدیدتون عذر میخوام ظاهرا مزاحمتون شدیم

میکاسا در فکر فرو رفت قطعا این ها همان سه نفری هستند که خانم ماریس با ویلیام ازشان حرف میزد ...اینها که دیروز صبح قبل از او امده بودند پس چرا اکنون درحال اثباث کشی هستند؟!

میکاسا: خوشبختم ...فقط من یادم نمیادخودمو به شما معرفی کرده باشم

فدریک کمی هول شد و با من من گفت:

_ام ...خب ...راستش شنیدم که خانم ماریس اینطور صداتون کرد

دو مرد دیگر از اتاق روبه رویی خارج شدند  

 عضله های بزرگ که رگشان زده بود بیرون ...دستانی پر از خالکوبی ..اینها دیگر که بودند؟؟

فدریک: بچه ها ایشون خانم اکرمن هستن ..خانم اکرمن این مایکله و اینم دنیل

میکاسا بعد از کمی گفت و گو با ان سه مرد وارد اتاقش شد و سعی کرد که بخوابد ...در استانه خواب بود که مبالش به صدا در امد

اه این دیگر کی بود این وقت روز

میکاسا با اخمانی در هم کشیده بدون اینکه به نام مخاطب نگاهی بیاندازد جواب داد:

_بله!!!!!!!

_اوه اوه خانم بداخلاق! مزاحم نباشم؟

میکاسا با شنیدن صدای ارمین چشمان خمار از خوابش گرد شد و لبخند بزرگی روی لبش امد

میکاسا: ارمییییییییییییییین!!!!!!!!!!!!!

ارمین(با خنده): به به میکا جون مارو یادشون امد ..چه خبرا؟

ارمین چند وقتی بود که  برای اکتشاف به سرزمین های مختلف سفر میکرد تا پیش از این هم  با کشتی روی اب بود و نمی توانست با بقیه ارتباط بگیرد

میکاسا:ارمین!!! حالت چطوره؟ از اکتشافاتت چخبر ؟

ارمین( باخنده):منو اکتشافاتمم خوبیم ..تو چخبر

میکاسا که دلش برای صدای ارمین هم تنگ شده بود راضی به قطع تماس بعد از یک ساعت نمیشد ...ولی چه میشد کرد ارمین تا ساعتی دیگر پروازی به مقصد اسکارتلند داشت و میبایست که برود...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خب قشنگا کلا دوست ندارم بعد از پارت ها حرفی بزنم ولی الان احساس میکنم باید یه چیزیایی رو بهتون بگم

 میدونم روند داستان کمی خسته کننده است ولی لطفا شکیبا باشید و با دقت بخونید چون پارت ها پر از دیتاست 

 و اینکه حمایتتون واقعا بهم انگیزه میده...

عاشقتونم 

 

 

 

[ پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۹ ] [ 19:46 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ