پارت یک _ سفر تحمیلی
پارت یک _ سفر تحمیلی

_ باید اینکارو بکنی

+به هیچ وجه...من.....اوف ...من..

_نمیخواد چیزی بگی ...تو باید اینکارو انجام بدی

+نه ...نتها اینکارو انجام نمیدم بلکه نمیذارم شما هم چیزی بهش بگید 

_ اینکار برای نجات بشریته...خودخواه نباش . . . انجامش میدی

_راوی_

از ورزش زیاد نفس نفس میزد..... به سمت  مبالیش رفت ساعت هفت صبح را نشان میداد

دو میس کال از اقای اسمیت! و پنج پی ام جدید که از لیوای و اروین

اروین: سلام اکرمن بامن تماس بگیر

اروین: منتظرم .. .

اروین: چرا جواب تماس هامو نمیدی ؟؟؟

لیوای: برو سازمان یا اون گوشیه لعنتیو جواب بده که اروین زنگ من نزنه .

اروین: اکرمن بیا سازمان ..سریع تر

میکاسا در فکر فرو رفت ..

_این وقت صبح چی باعث شده موضوع اونقدر مهم باشه که لیوای بهم پی ام بده  

لباس کارش را به تن کرد و شالش را دور گردنش پیچید سوییچ ماشین را برداشت و از خانه بیرون زد ....

نگاهی به اسانسور کرد و با خود اندیشید که از پله برود تا کمی ورزش هم کرده باشد ولی خودش میدانست دلیل دیگری نیز وجود دارد ...

قطعا نگاه کردن به دره خانه ارن هم بی تاثیر نبود ....ولی با نگاه به درب بسته منزل ارن چی عایدش میشد؟

.  .  . 

ماشین را پارک کرد

سعی میکرد با گام های بلند فاصله اش را با سازمان کمتر کند . . .

_ سلام میکاسا

کمی به دختر خیره شد تا او را بخاطر بیاورد

ولی از نگاه گنگش معلوم بود نشناخته است

_ اوه منو یادت نمیاد نه؟؟؟....هیچ هستم از اداره پلیس

میکاسا: اوه بله ...متاسفم من در به یاد اوردن افراد زیادی خنگم

هیچ: اشکالی نداره ... حالت چطوره ؟ از اخرین باری که توی ماموریت دیدمت لاغر تر شدی

میکاسا : من خوبم ...بخاطر ورزش زیادمه

هیچ: ظاهرا عجله داری ..مزاحمت نمیشم

میکاسا :از دیدنت خوشحالم...خدانگهدار

هیچ : منم همینطور ...خداحافظ

میکاسا با سرعت مسیر درب ورودی را در پیش گرفت به اتاق اقای اسمیت که رسید ضربه کوتاهی به در زد و وارد شد

اروین : اوه بالاخره اومدی اکرمن .....خب لیو بقیه اش باشه برای بعد

میکاسا به الیویا نگاه انداخت هیچ وقت حس خوبی به او نداشت ولی فرمانده خیلی به او اعتماد داشت ...از وقتی ارمین رفته بود لیو به عنوان مشاور سازمان فعالیت میکرد

الیویا با نگاه خشونت امیز و پوزخندی بی دلیل به میکاسا نگاهی انداخت و از دفتر خارج شد

اروین: خب .....بشین

میکاسا بی حرف به طرف میز رفت و روی یکی از صندلی ها نشست

اروین: قهوه یا چای

میکاسا: قهوه لطفا ....با من کاری داشتید؟

اروین بعد از دادن سفارشات به منشی به طرف پنجره رفت و درحالی که به بیرون زل زده بود گفت:

_میکاسا میدونی که طی چند سال اخیر جزیره ما خیلی پیشرفتی در تولید سلاح نداشته ...بیرون از این جزیره اتفاقایی می افته که ما ازش بی خبریم

رابطمون با لرد مگنوسن راس مارلی ها شکراب شده اگه جنگ بشه هیچ شانسی برای پیروزی نداریم و....

منشی با ورودش به اتاق مانع حرف زدن اروین شد ..

میکاسا: ما تایتان هامونو داریم ارن و هانجی دارن روی نخاع تایتان ها کار میکنن اگه بتونن

اروین: اوه اکرمن بنظرت مقاومت یک تایتان در برابر موشک و ار پی جی مارلی چقدره؟

میکاسا کمی فکر کرد اروین درست میگفت ..شرایط نابسامان بود

اروین: راجب ویلیام واتسون چیزی میدونی ؟

میکاسا: نه ..اون..کیه؟

اروین: واتسون سال ها پیش به مارلی سفر میکنه تا از تکنولوژی اونجا بهره ببره تا بتونه از الدیایی ها محافظت کنه ...

اون الان توی توکیو در یک شبکه زیرزمینی و ناشناس یک گروه بزرگ تشکیل داده برای الدیایی ها

هیچکس نمیدونه که اون یک الدیاییه شبکه اون به ظاهر یک شبکه تولید سلاح جنگی برای مارلی هاست ولی در واقع اون برای الدیا کار میکنه

میکاسا: خب ربطش به من چیه؟

اروین: چند روز پیش یک پیغام از طرف شخص ویلیام  بدست من رسید ..

اون میخواد که ما از بهترین نیروهامون رو به اونجا بفرستیم تا ساخت سلاح رو اموزش ببینه ایشون ذکر کرده تعریف زیادی از نژاد اکرمن شنیده و مایله یکی از شما رو ملاقات کنه

میکاسا: اقای اسمیت متاسفم ولی من نمیتونم

اروین: چرا اونوقت؟

میکاسا: خب من ...  من ...چرا لیوای نه؟

اروین: وجود لیوای در اینجا خیلی ضروریه (و با خنده ادامه داد(

اگه اون نباشه نیروهای دختر خوب کار نمیکنن

میکاسا بی تفاوت به شوخی اروین گفت : باشه....کی باید برم؟

اروین : فردا عصر چطوره؟؟؟

 

.  .  .  

 

میکاسا دائما به ارن فکر میکرد به این سفر تحمیلی به اینده مبهم اش....... و در اخر همه این ها بازم ارن در فکرش رژه میرفت

اینقدر فکر خیال در سرش موج میزد که نفهمید کی به اتاق ارن رسیده

وارد شد ...

میکاسا: میتونم اقای یگر رو ملاقات کنم؟

منشی: متاسفانه ایشون اینجا نیستن صبح یه خانم برای ملاقات با ایشون امدن و بعد باهم رفتن ...اممم یه خانم بودن با اندام  ورزشی و ...

میکاسا دیگر نذاشت منشی حرفش را تمام کند چون خوب میدانست ان دختر کیست .................... انی ...

میکاسا: بله ..لازم به توضیح نیست

میکاسا به خانه برگشت ....به جای خالی ماشین ارن در پارکینگ نگاهی کرد لبخند تلخی زد ...قرار های ارن با انی برایش عادی شده بود

. . .

تمام روزافکار در سرش میچرخیدند ...

دلش تنگ شده بود ..برای مهربانی های ارمین برای لبخند های جذابش

دلش تنگ برادرانه های ارمین شده بود

ارن با رفتار های سردش میکاسا رو هر روز به زندگی نا امید تر میکرد

در افکارش غرق بود که خواب اورا در ربود

.   .   .

تق تق ...

حتما باز هم ارن خواب است و حوصله بیدار شدن ندارد

میکاسا در خانه را گشود و به طرف اتاق ارن رفت

ارن کمی عرق کرده بود و زیر لب هذیون میگفت

میکاسا : ارن ...ارن

دو چشم سبز با مردمک های  غلطان در چشمان میکاسا زل زد

ارن: تو ..تو اینجا چه کار میکنی  ؟ چی میخوای ؟

میکاسا :باز هم خواب های همیشگیت رو میدی ؟

ارن:اره...بازم هم داشت تورو اذیت میکردن ..همون مرد قد بلند ...همون زن ..دقیقا همونا ....میکاسا اینا خواب نیست بنظرم اینا...خاطرات پدرمه

میکاسا: ارن یادته که دکترت چی گفت اینا بخاطر فشار زیادیه که به خودت میاری اینا فقط کابوسن

ارن: . . .

میکاسا :  بیا برات صبحانه اوردم ...باید ..باید باهات حرف بزنم

ارن : خب چه کارم داشتی ؟

میکاسا : من باید برای مامویتی به توکیو برم

ارن: فرمانده لیوای بهم گفت

میکاسا که از اینهمه بی تفاوتی ارن احساس سردی میکرد با لحن سر خورده ای گفت: اوم خب من شاید سفرم چند ماه طول بکشه امدم

ارن: خب

کلمات بی رحم او را یاری نمی کردند میکاسا که نمی دانست دیگر چه بگوید ایستاد و اماده رفتن شد

میکاسا : پس ..پس من ..میرم دیگه

ارن :ساعت چند میری

میکاسا: امروز عصر ساعت 5

ارن: اهان

میکاسا با شونه های افتاده به طرف در میرفت که صدای ارن او را از حرکت انداخت

ارن : میکا

میکاسا: بله؟

ارن: میشه شالتو بدی ؟؟؟

میکاسا: شالمو؟ شالمو میخوای برای چه کاری؟

ارن: گردگیری 

میکاسا: چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ارن: نه اون گردگیری که نه چیزه ...یعنی میخوام گردهاشو بگیرم یعنی ..یعنی میخوام تمیزش کنم برات خیلی کثیفه ...

میکاسا که در دلش کیلو کیلو قند اب میکردند با لبخند ملیحی شال را از گردنش باز کرد و به ارن داد

ارن: ممنون

. . .

میکاسا همه کار هارا انجام داده بود چمدانش را چک کرد تا چیزی را از یاد نبرد

چمدان را در صندوق عقب ماشین جا داد ...ماشین را به حرکت در اورد و جلوی ساختمان پارک کرد منتظر ارن شد تا شالش را بیاورد و از او خداحافظی کند

به ماشین تکیه داد و ساختمان را زیر نظر گرفت که چشمش با لیوای خورد که از پشت پنجره به او زل زده و با تلفن صحبت میکند

از وقتی که ارمین رفته بود لیوای به طبقه سوم اپارتمان انها نقل مکان کرده بود تا خانه اش تعمیرشود لیوای همانطور که با تلفن صحبت میکرد سری برایش تکان داد .....تمام خداحافظی پسر عمه همین بود؟

در ساختمان باز و ارن نمایان  شد

میکاسا متوجه حال دگرگون و کلافه ارن شد

نگاهش به ارن بود که کسی محکم به او تنه زد ...صورتش را ندید ولی به گمانش دختری بود که زیر کلاه پالتویش مخفی شده بود

ارن با نگاهش دختر را دنبال کرد

ارن: بیا اینم شالت تر و تمیز

میکاسا: خیلی ممنونم ارن

ارن: قابلی نداشت...خب برو دیگه لندیگرافت حرکت میکنه

ارن در چشمان میکا نگاه نمیکرد یعنی تا این حد از او بیزار بود؟

میکاسا دست های گرم ارن را گرفت و با گفت: مواظب خودت باش ارن

ارن کلافه سری تکان داد و با گفتن به امید دیدار به داخل خانه رفت

<< میگویند وقت از طلاست

اما نه وقت خداحافظی

که حتی اهن قرازه هم نیست >>

میکاسا نگاهی به شال انداخت

چشمانش برق زدند شال به حدی نو شده بود که برای میکاسا نااشنا بود

ولی حیف که پارگی کوچک پایین شال در شست و شو گشاد شده بود

میکاسا انرا به بینی اش نزدیک کرد

اوه بوی عطر ارن ...ارن از عطر خودش به شال زده بود...

پس دلیل گرفتن شال این بود ....

میکاسا ازین فکردی لبخندش پرنگ تر شد 

سوار ماشین شد و به روزهای در پیش روی خود فکر کرد 

روز هایی که همه چیز طعم تازه ای دارد . . .

 

 

 

 

Queen_titan#

 

[ جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ ] [ 19:42 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ